|
سيدبرهانالدين
درقيصريه
درگذشت و صاحب شمسالدين
اصفهاني مولانا را از اين حادثه آگاه
ساخت و وي به قيصريه رفت و
كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي
را به يادگار به صاحب اصفهاني دا د و به
قونيه باز آمد. پس ازمرگ سيدبرهانالدين
مولانا بر مسند ارشاد و تدريس بنشست و از
638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال ميشود
به سنت پدر و نياكان خود به تدريس
علم فقه و علوم دين ميپرداخت.
چون بهاءولد سر درحجاب عدم کشید مولانا درآن هنگام بیست و
چهارمین سال زندگی
را می پیمود ، به وصیت پدرو یا به خواهش مریدان برجای
پدرنشست وبساط وعظ
بگسترد و راءیت شریعت برافراشت ویک سال تمام دور
ازطریقت مفتی شریعت بود تا برهان الدین محقق ترمذی به
اوپیوست . درمناقب العارفین آمده
است که مولانا دوسال پس از وفات
پدربه اشارت برهان الدین محقق به جانب شام
عزیمت کرد. چون در ان زمان دمشق وحلب ازمراکزمهم تعلیمات اسلامی به
شمارمی رفت و بسیاری از علمای ایران از هجوم
مغول بدان نواحی پناه برده و اوقات خود را به نشرعلوم
مشغول گردانیده بودند.
اقامت در حلب
به
روایت افلاکی مولانا با چند یاری از مریدان پدر
که ملازم خدمتش بودند در مدرسه حلاویه نزول فرمود .
این مدرسه یکی ازکنا ئس بزرگ
رومیان بودکه آنرا به مناسبت قدمت و روایت در آ مدن
مسیح وحواریون و اقامت آ نان در محل کنیسه بی
اندازه حرمت می نهادند .
د راین مدرسه تدریس بر عهده کمالالدین ابوالقاسم عمر
بن احمد معروف به ابن العدیم قرار گرفته بود که یکی از
افراد بیت ابی جراده وخاندان بنی العدیم به شمار میرفت
نسب این خاندان منتهی میشود به ابی جراده عامربن ربیعه
که از صحابه امیرالمومنین علی ابن ابیطا لب بود.
بعد
از آنکه مولانا مدتی د رحلب به تکمیل
نفس وتحصیل علوم پرداخت عازم دمشق
شد رابطه دمشق با زندگی مولانا بسیاراست .شاید که اولین برخورد با شمس
نیزدرآنزمان دردمشق روی داد ه است .مولانا درمدتی که مجموع
آن هفت سال بیش
نبود درحلب وشام اقامت کرد. پس ازبازگشت به قونیه با اجازه برهان محقق به
تدریس و قیل وقال مدرسه مشغول شد و طالبان علم و
اهل بحث ونظر بروی گر دآمدند. او از خود غافل
وبا دیگران مشغول
سخن شد.ولی کارداران غیب دل درکار او نهادند و آن گوهر
بی چون را آلوده چون وچرا نمی پسندیدند و آن دریای آرام را درجوش
خروش می خواستند وعشق غیو ردر انتظار فرصت تا آتش دربنیاد
غیرزن دوعاشق وطا لب دلیل را آشفته ، مدلول و مطلوب کند.
احمد افلاكي
در مناقب العارفين
آورده
است
: «
حضرت
مولانا
پيوسته
در شبهاي دراز ، دايم الله الله ميفرمود و سر مبارك
خود را بر ديوار مدرسه می نهاد و به
آواز بلند چنداني الله الله ميگفت كه
ميان زمين و آسمان از صداي غلغله ال له پر ميشد.»
سوداي مولانا ، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود ، وجودي لبريز
از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه
ميتوانست عافيت نشين سايه سار غفلت باشد.
مولانا ، جان فرشته واري بود كه قفس
تن را شكسته ميخواست ، انگار آدمي از عالمي ديگر بود
كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد.
چگونه ميتوانست زنده باشد ، بي يار و بي
ياد يار، كه تمام زندگاني اش جلوه هایي از او
بود.
مولانا ، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم
و اعظم جان جهان كرده بو د، هر چند به رنگها و گونه هاي متفاوت .
گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت.
زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش
بود كه با فرا ز و فرودهاي عرفاني ، حماسي
سرشته شده باشد
.
آيا او و اجدادش ، نسل در
نسل ، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه
چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند
.
دلدادگاني رها از تعلق خاك ، و رهروان
راهي كه مقصد آن بحر توحيد بود
.
جلال الدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان
آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق
به حضرت حق لبريز شد
.
گفته اند كه هنگام مهاجرت از بلخ ، مولانا پنج
ساله بو د ودر مسير هجرت عطار ، عارف شوريده
نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش
بهاءولد سلطان العلما
آينده درخشان معنوي جلال الدين را به
وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به
مولانا هديه داد. |