مولانا کیست ؟

 

 شرح زندگینامه مولانا :

 

        

          
ملاقات با شمس

 

 

7

بازگشت  
      جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار مي‏رفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود. علم معقول و منقول زمانه ‏اش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار مي‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگي‏ اش همچون ديگران و در سايه مي‏گذشت. او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد  حتي بزرگان ديگر  قرار مي‏داد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقه‏ وار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد.
 
       صبحي، شمس در دكه ‏اي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش مي‏آمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك مي‏ جستند. او همه را مي ‏نواخت و دلداري مي‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقه ‏اي در صاعقه ‏اي، بي‏ هيچ سخن. مدتي گذشت، سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت.  رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريده ‏اي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوباره ‏اي را بازيافته بود ( مرده بدم زنده شدم* گريه بدم خنده شدم* دولت عشق آمد* و من دولت پاينده شدم* گفت كه سرمست نيي* رو كه از اين دست نيي* رفتم و سرمست شدم* وز طرب آكنده شدم* گفت كه تو شمع شدي* قبله اين جمع شدي* جمع نيم شمع نيم* دود پراكنده شدم* گفت كه شيخي و سري* پيشرو و راهبري* شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم )

      شمس، استادشان را از آنان گرفته بود، پس به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويه ‏اش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي در جان مولانا بود و دل شكسته و پريشان، ديدار او را انتظار مي‏كشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏اي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغ ‏وار به سرزمين بي‏ نشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجو‏ها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس مي‏گفت: 

«خوب گويم و خوش گويم، از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود مي‏جوشيدم و مي‏پيچيدم و بوي مي‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد، اكنون مي‏رود خوش و تازه و خرم».

 شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سردي ها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور مي ‏بيند مي ‏ميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بنده ‏اي به يك روز.»  باري، چه مي‏توانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت» ، كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند:* حرف و گفت و صوت را بر هم زنم* تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم* و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزل خوانش كرده است.

      شمس الدین محمدبن علی بن ملک داد ا زمردم تبریز بود. واو را پسر خداوندجلال الدین حسن معروف به نومسلمان از نژاد بزرگ امید که حکومت الموت را داشت شمرده اند جلال الدین شیخ شمس الدین رابرای خواندن علم وادب به تبریز فرستاد. جامی درضمن حکایتی میرساند که فخرالدین عراقی و شمس الدین تبریزی هر دو تربیت یافتگان بابا کمال چندی از خلفاء نجم الدین کبری بوده اند شمس الدین باامداد روزشنبه بیست وششم جمادی الاخر سنه 642 به قونیه وصول یافت :
افلاکی نقل میکند:
      روزی مولانا ازمدرسه پنبه فروشان درآمده بر استری راهوار نشسته بود وطالبان علم ودانشمندان در رکابش حرکت میکردند ناگاه ! 
شمس الدین تبریزی به وی باز خورد و از مولانا پرسید که : بایزید بزرگتر است یامحمد؟ مولانا گفت این چه سوال است / محمد ختم پیامبران است وی را با ابویزید چه نسبت ؟
شمس الدین گفت پس چر امحمد میگوید { ما عرفناک حق معرفتک }
و بایزید گفت {سبحانی مااعظم شاءنی }
مولانا ازهیبت این سوال بیفتاد وازهوش برفت چون به خود آمد دست مولانا شمس الدین بگرفت و پیاده به مدرسه خودآوردودرحجره درآوردوتا چهل روزبه هیچ آفریده راه ندادند :

مطابق روایا ت سلطان ولد پسر مولانا در ولد نامه ،عشق مولانا به شمس مانند جستجوی موسی است از خضر که بامقام نبوت ورسا لت ورتبه کلیم اللهی باز هم مردان خدا را طلب میکرد ومولانا نیز با همه کمال وجلالت درطلب اکملی روز می گذاشت تا اینکه شمس راکه از مستوران قباب غیرت بود بدست آورد ومرید وی شد وسر درقدمش نهاد و یکباره در انوار او فانی گردید . مولانا در انوار شمس مستغرق گردید و از یاران منقطع شد و بر اسا س و روش خود که کمال در صحبت مردان کامل است و چنا نکه علوم ظاهر به تکرار و تدریس قوت میگیرد، قوت فقر وتصوف از مصاحبت و دمسازی یاری است که آئینه جمال نمای سالک باشد ، دست تمنا در دامن صحبت شمس الدین محکم کرده بود یاران وشاگردان وخویشان مولانا که با چشم های غرض آمیز به شمس مینگریستند واورا مردی لاابالی میدانستند به پیشوائی او رضا نمیدادند. ملامت یاران آتش عشق مولانا را دامن میزد وبی خودی وآشفتگی او بر ملامت و حسد آنان می افزود تا غلوشان در عداوت و دشمنی شمس ازحدگذشت  وبه اتفاق تمام قصد آن بزرگ کردند.
شمس الدین از گفتار و رفتار مردم متعصب قونیه و یاران مولانا که او را ساحر میخواندند رنجیده خاطر گشت و غزل های گرم و پرسوز مولانا و اصرار و ابرام و عجز و نیاز عاشقانه او هم درشمس کارگر نیفتاد سر خویش گرفت وبرفت .

این سفرروزپنجشنبه 21 شوال سال 643 واقع گردیدوبنابراین مدت مصاحبت این دوتقریبا شانزده ماه بوده است .

7

بازگشت