|
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست
ای یوسف خوشنام ما خوش میروی بر بام ما

هر
نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

هله
نومید نباشی که تو را یار براند 
زهی
عشق زهی عشق که ماراست خدایا

عارفان را نیست
شمع و شاهد از بیرون خویش

بنمای رخ که باغ
و گلستانم آرزوست

آن نفسی که با
خودی یار چه کار آیدت

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
|