7Back                   Next8

 Ghazaliat

7Back to list

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

 

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

 

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

 

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

 

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

 

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست

 

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

 

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

عقوب وار وااسفاها همی‌زنم

 

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

 

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

 

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

 

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

 

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

 

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

 

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

 

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

 

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

 

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

 

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

 

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

بازگشت به فهرست