Classes
تخلیط وزیر در احکام انجیل
|
راههای مختلف آسان شدست |
هر یکی را ملتی چون جان شدست |
||
|
گر میسر کردن حق ره بدی |
هر جهود و گبر ازو آگه بدی |
||
|
در یکی گفته میسر آن بود |
که حیات دل غذای جان بود |
||
|
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت |
بر نه آرد همچو شوره ریع و کشت |
||
|
جز پشیمانی نباشد ریع او |
جز خسارت پیش نارد بیع او |
||
|
آن میسر نبود اندر عاقبت |
نام او باشد معسر عاقبت |
||
|
تو معسر از میسر بازدان |
عاقبت بنگر جمال این و آن |
||
|
در یکی گفته که استادی طلب |
عاقبتبینی نیابی در حسب |
||
|
عاقبت دیدند هر گون ملتی |
لاجرم گشتند اسیر زلتی |
||
|
عاقبت دیدن نباشد دستباف |
ورنه کی بودی ز دینها اختلاف |
||
|
در یکی گفته که استا هم توی |
زانک استا را شناسا هم توی |
||
|
مرد باش و سخرهی مردان مشو |
رو سر خود گیر و سرگردان مشو |
||
|
در یکی گفته که این جمله یکیست |
هر که او دو بیند احول مردکیست |
||
|
در یکی گفته که صد یک چون بود |
این کی اندیشد مگر مجنون بود |
||
|
هر یکی قولیست ضد همدگر |
چون یکی باشد یکی زهر و شکر |
||
|
تا ز زهر و از شکر در نگذری |
کی تو از گلزار وحدت بو بری |
||
|
این نمط وین نوع ده طومار و دو |
بر نوشت آن دین عیسی را عدو |
|
ساخت طوماری به نام هر یکی |
نقش هر طومار دیگر مسلکی |
||
|
حکمهای هر یکی نوعی دگر |
این خلاف آن ز پایان تا به سر |
||
|
در یکی راه ریاضت را و جوع |
رکن توبه کرده و شرط رجوع |
||
|
در یکی گفته ریاضت سود نیست |
اندرین ره مخلصی جز جود نیست |
||
|
در یکی گفته که جوع و جود تو |
شرک باشد از تو با معبود تو |
||
|
جز توکل جز که تسلیم تمام |
در غم و راحت همه مکرست و دام |
||
|
در یکی گفته که واجب خدمتست |
ور نه اندیشهی توکل تهمتست |
||
|
در یکی گفته که امر و نهیهاست |
بهر کردن نیست شرح عجز ماست |
||
|
تا که عجز خود بینیم اندر آن |
قدرت او را بدانیم آن زمان |
||
|
در یکی گفته که عجز خود مبین |
کفر نعمت کردنست آن عجز هین |
||
|
قدرت خود بین که این قدرت ازوست |
قدرت تو نعمت او دان که هوست |
||
|
در یکی گفته کزین دو بر گذر |
بت بود هر چه بگنجد در نظر |
||
|
در یکی گفته مکش این شمع را |
کین نظر چون شمع آمد جمع را |
||
|
از نظر چون بگذری و از خیال |
کشته باشی نیم شب شمع وصال |
||
|
در یکی گفته بکش باکی مدار |
تا عوض بینی نظر را صد هزار |
||
|
که ز کشتن شمع جان افزون شود |
لیلیات از صبر تو مجنون شود |
||
|
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش |
بیش آید پیش او دنیا و بیش |
||
|
در یکی گفته که آنچت داد حق |
بر تو شیرین کرد در ایجاد حق |
||
|
بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر |
خویشتن را در میفکن در زحیر |
||
|
در یکی گفته که بگذار آن خود |
کان قبول طبع تو ردست و بد |
![]()